تبليغاتX
 ایستگاه صلواتی
ایستگاه صلواتی
برا سلامتی صاحب وبلاگ .خودتون و مورداتون یه صلوات
ایستگاه صلواتی

سلااااااااااام برو بچ
خوبین خوشین... امیدوارم همیشه خوش باشین و هیچ غمی رو دلتون سنگینی نکنه
آرام در دلت بگو :(( خدايا من عاشق توام و به تو نياز دارم ، هم اينک به قلبم بيا))

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني
BlogFa
آری ما خل شده ایم ...

 

سلام : دی

اصلا باورمان نمی شود ... یعنی ما خل شده ایم ٬ اری همه ی شواهد و قراین این را نشانمان می دهد ٬ مادرمان امروز به ما گفت که خل در چمن شده ای اما امروز عمو نمکی فرمودند که ان خر در چمن می باشد یهنی مادرمان به ما گفت خر ... اوه مای گاد این که خوب است  رومینا به من می گوید کره خر ... حال یکی باید به ما بگوید خر یا کره خر ؟

ما هم ازینجا می فرماییم که آآآآی رومینا ٬ تو گوسفند خودمانی :دی .

نه خل شده ایم ٬ البته حق هم داریم فشار کارو زندگی و بچه و شوهر این حرفا وادارمان کرده است که خل شویم ٬ اما ایا می شود ما خل شویم ؟؟؟

دیروز رفتیم مدرسه تا پرونده یمان را بگیریم ٬ مدیرمان به ما می گوید که تو حالت خوش نیست تو عوض شده ای !!! هر چه می گوییم نه جان گوسفندمان ما همانی بودیم که هستیم ییهویی گفتند پس این چه کارنامه ی درخشانی هست ایا؟ ما هم فرمودیم این کارنامه مگر چش می باشد؟؟؟ ناظممان فرمودنند چش نیس گوش است ؟؟؟ این ۱۰ اخر چرا ؟؟؟ خاک بر سرت ( این را خودمان به خودمان گفتیم :دی )

ما هم خودمان را زدیم به ان راه ٬ مدیرمان سینی را دستمان دادو گفت بپر چند عدد لیوان چای بیاور شماها به درد این کار ها می خورید ٬ اصلا بهمان بر نخورد چون پوست کلفت شده اایم

آری ما خل شده ایم ... داریم با خودمان می حرفیم و می گرییم ... اخر چرا ؟

آری ما خل شده ایم ... چون که دیگر مثل گذشته های دور شاد نیستیم و دیگر برای لباس خریدن روی مخ مامانمان راه نمی رویم ... اری ما عاقل شده ایم

اری ما خل شده ایم ... که فکر می کنیم عاقلیم

اری ما خل شده ایم ... از صبح تا حالا چندصد نفر بهمان گفته اند ... دخمل خاله ٬ برادر محترم ٬ محبوب ٬ سپید٬ میثم و ...

اری ما خل شده ایم ... چرا که همه به ما زور می گویند ٬ همه ما را به خوبی خر می کنند ٬ همه می دانند که ما افسارمان همیشه دست انهاست ٬ همه می دانند که ما از خودمان اراده ای نداریم

اری ما خل شده ایم ... که تا این موقع صبح بیداریم

اری ما خل شده ایم ... که این اراجیف را می نویسیم

اری ما خل شده ایم ... امید وارم شما خل نشده باشید

اری ما خل شده ایم ... پس بهتر است زودتر برویم

اری ما خل شده ایم ... چون مادرمان ما را تنهایی به مشهد می فرستد

اری ما خل شده ایم ... زیرا هیشکسی با ما به مشهد نمی اید

اری ما خل شده ایم ... زیرا هیش کسی مارا دوس ندارد

اری ما خل شده ایم ... زیرا هیشکسی مارا درک نمی کند

اری ما خل شده ایم ... که الان نمی رویم نمی خوابیم زیرا فردا باید به مشهد برویم

اری ما خل شده ایم ... زیرا که کنکور ازاد شرکت کرده ایم

اری ما خل شده ایم ... که اولین انتخابمان را مشهد مهندسی معماری زده ایم

اری ما خل شده ایم ...

 

 

 خدایا ایا عاقل می شویم

البته عاقل شدن هم چندان خوب نیست ... زیرا دیوانگان هم عالمی دارند

 

------------------------------------------------------------------------------------------------

اضافه شده در ۵:۱۳ صبح چهارشنبه

وختي مي گوييم خليم نگوييد نه  ... نه تنها من بلكه رومي هم خل مي باشد... يكي واسه همين پست نظر داده بود   اونم نظر خصوصي ... ببينين

چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت: 4:9 توسط:صالح
می دونين فرق خانمها با «آهن ربا» چيه؟
آهن ربا حداقل يه روی مثبت داره!

خانمها مثل «راديو» هستن ...
هر چی می خوان ميگن... ولی هر چی بگی نمی شنون!

خانمها مثل «چسب دو قلو» هستن ...
اگه دستشون با گوشی تلفن مخلوط شد ، ديگه بايد سيم تلفن رو بريد!

خانمها مثل «رعد و برق» هستن ...
اول برق چشماشون می رسه ، بعد رعد صداشون!


ببخشید سلام نکردم
راجب کنکورت خدا کنه قبول نشی



-----------------------------------------------------------------------------------------
جوابیه : خودتی داداچ d:
 وب سایت   پست الکترونیک [ نظر خصوصی ]
آری ما خل شده ایم ...

 

بعععد واسه رومينا كپي كردم ... رومي هم گفت بزن خودتي ... منم نوشتم ... تازه بعد نيم ساعت فهميدم خصوصيه  يهههههني پاك قاطيما ... خاك بر سرت

اضافه شده : ۵:۳۳صبح چهارشنبه

این اکانته من ۵ ساعتست ولی من الان دقیقا ۸:۳۰ ساعته که تو نتم تازه همش نیم ساعتش مونده بود تا تموم شه ... چرا خارج نمیشه من برم بخوابم هااااااااااااااااااا ؟؟؟ ... حالا شما بگین که من خل نیستم


[ ]
+
کنکوریییدم!!!
 

سلام ... 

اومدم دیگه ... آه برو حال کن ... اره بااااااااااااااااااااااااااااا منم ناهید ....فدای خودم بشم من  دیگه دوس دارم بنویسم  ...

اول از کنکورم میگم تا بفهمین که با کی طرفین شما

اینم کنکور من

 روز قبل كنكور :

از صبحش من هي كنكوريم كنكوريم مي كردم كه بيا و ببين ... بعد از ظهر بعد كلي راه رفتن رو مخ بابايي رفتيم كوه پيمايي ... وسطاي کوه زنگ زدم تكتم ... گفت كه تو راه اومدن به كوهن ٬ از خوشحالي موقع اومدن پايين از كوه پرواز مي كردم كه يهو يه شونصد مترو سر خوردم رو كوه ( واقعا خدا رحم كرد و خدا رو شكر بابام نديد وگرنه منو مستقيم ميبرد بيمارستان ... )

به به چشمم روشن همه بودن ديگه فقط گل مجلس كه من بودم كم بود ـ سودابه و مهسا ٬ تكتم و سارا ٬ مهلا و مامانش ٬ طيبه هم با جميع خونوادش ـ  زنگ زدم كتي ٬ مشغول متراژ خيابون بود گفت كه نمياد ( البته اين كوه اومدن ما يه قضيه اي داره كه ... ميگم )

يكي از رتبه برتري هاي شهرمون كه ۱۳ رياضي اورده بود و ۹ زبان ... مامانش تو مجله كانون تعريف كرده بود كه عصر قبل كنكور اومدن اينجا و ماست چكيده با خيار خوردن ٬ ما هم گفتيم بيايم همين كارو بكنيم شايد به يه جايي برسيم حداقل ۳۰۰۰۰۰ بشيم ديگه ... اين مكان الان يك مكان تاريخي شده كه عده ي زيادي دانش اموز بيكارو ترغيب ميكنه برن اونجا

نكته : بند شلوار همون دانش اموز مذبورو اونجا پيدا كرديم ...

مشغول ديد زدن بوديم ببينم تراز بالاهاي كانونو اونجا مي بينيم يا نه ... كه نديديم ديگه !!!!

رفتيم تاب سواري ... واي خدا اون روزو نياره كه مرگو دوستتو اينجوري به چشمت ببيني ... اين تابي كه من سوارش شدم به زمين وصل نبود ٬ تا سودابه اومد يه تاب داد ٬ تاب افتاد رو سودابه و منم پريدم ... واي يعني سودابه با مرگ فقط ۱۰ سانت فاصله داشت ... دستم درد ميكرد چون خورده بود به ميله ( روز كنكورم خيلي اذيتم كرد ) فقط  سودابه ترسيده بود ـ بميرم براش اگه بلايي سرش ميومد تقصير من بود ـ  به خير گذشت ( دو تا بلا تو يه روز ٬ شکرت خدایا )

شبم كلي پياده روي تا ميدون اصلي كه از هم جدا شديم ساعت ۱۰بود منتظر بابام وايستادم تا بياد ... دقيقا نيم ساعت تو خيابون منتظر بابام بودم ... خيلي بده که شب تنها بيرون بموني همه ناجور بهت نيگا مي كنن منم كمي ترسيدم ولي بابامو كه ديدم پريدم بغلش كردمو بوسيدمش و اومديم خونه

تا ساعت ۲ صبح بيدار بودم غلت ميزدم فك مي مردم و گريه كردم ... خل شده بودم

به هزار بدبختي خودمو خوابوندم ولي يه خواب بد ... اه بسه ديگه

صبح کنکور :

صبحانه خوردم با مامانم بحثم شد ٬حالت سگ شدن بهم دست داده بود تقصير خودم بود وختي يه كاري باشه كه خارج از حد تصورمه ديگه قات ميزنم ٬گریه کردم از خونه زدم بیرون ... رفتم طرف خونه ارزو اینا ... با هم قرار داشتیم... رسیدم اومد دم در وختی دید گریه می کنم دهنش باز موند کلی حرف و حدیث و من همچنان گریان ... تا يه جايي سوار تاکسی شدیم ٬ پیاده شدیم تا بقیه مسیرو پیاده بریم ... تو راه یه ماشین بوق بوق کنان رد شد و دست تکون داد خوب که نگاه کردم شناختم ... دیووونه ست بخدا این موقع صبح

داخل حوزه :

ديگه گريه نمي كردم فقط اعصابم خورد بود كه با ديدن مادر شوهرم همه چي يادم رفت (خيال نكنين توپولو ديدما نه!!!)  با حركات عجيبو غريبي خودمو بهش رسوندم ٬همه زل زده بودن ٬ بغل و بوس و اين حرفا ديگه . كلي ما رو خندوند مخصوصا به خاطر وجه مشترك منو خواهر شوهرم ... ولي جاتون خالي اينقد خنديديم كه من پخش زمين شدم ( گريم يادم رفت كلا )

نكته ي كنكوري : وجه تشابه من و كتي( خواهر شوهر مذبور ) ؟                                                  اينه كه هر دومون يادمون رفته بود ساعت بياريم !!!

با هزار و يك بدبختي ساعت پيدا شد و در اخر هم يه دونه اضافه موند . 

سر جلسه :

عمومي ها خيلي خوب بود مخصوصا عربي )(عخشه منه عربی ) .  تو اختصاصي ها فيزيك عالي بود و شيمي افتضاح ـ ميدونم كه كلي نمره منفي ميگيرم تو شيمي مخصوصا اينكه كليد سوالارو هم ديدم ـ جوري شد كه سر شيمي رفتم بيرون يعني واقعا سرم درد گرفت و خوابم میومد اونم من كه فقط به شيمي اميد داشتم تو ازمونامم فقط شيميو بالاي ۶۰ ميزدم ٬ وختي سوالارو ديدم گريم گرفت رفتم بيرون ٬ بيشتر بچه ها تموم كرده بودن مخصوصا يكيشون ۱۱:۳۰ گفت نميشه ورقمو بدمو برم ...!!!

بعد ازمون :

همه اینجوری

نكته : هيچ كدوممون مهلا رو موقع اومدن و موقع رفتن نديديم ... نگرانش نشدم چون قبل ازمون كه اومدم پايين مامانشو ديدم كه بنده خدا كيفمو با خودش برد خونشون .

نكته :  من ٬كتي ٬ طيبه ٬سودابه ٬ تكتم ٬ مهلا ل ٬ مهلا ن ٬ ندا ٬ آرزو ٬خديجه ٬ مريم ... اينا رو به ترتيب بچين البته از نظر  رتبه قبولي تو كنكور ؟؟؟

جواب : مهلا ل ٬ سودابه ٬ خديجه ٬ مهلا ن ٬ مريم ٬ تكتم ٬ كتي ٬طيبه ٬ ندا٬ آرزو و شايد من !!!!

نكته : چقد راحت ميشد تلفن همراهو با خودت ببري سر جلسه .

نكته : فقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــط يه دونه كيك !!! اقا ديگه من ابميوه مووووخواستـــــــــــــــــم

نكته : شكلاتامو تو راه اومدن به سر جلسه خوردم و به ارزو دادم... هيچي نداشتم .

 

قرار بود بچه ها شب ازمون بيان خونه ي ما ولي چون مامانم حالش خوب نبود ( اخه دو شب قبل كنكور بيمارستان بستري بود ) ديگه كنسلش كردم ٬ مامانمم هر چي گفت كه حالش خوبه ولي من دلم راضي نبود اخه صبحم كه با هم دعوا داشتيم ديگه ... بعد از ظهرش منو برد بيرون واسم لباس خريد  آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآا قوبونه مامان خودم برم من

هيچي ديگه ولي ديگه يادم نمياد چي شد يعني واقعا حواس پرت شدم سر جلسه هم ساعتي كه از سپيد گرفته بودم خواب موند ساعت مراقبو گرفتم ٬ يادم رفت بهش بدم كه خودش اومد دنبالش ( خدا رو شكر كه اومد )

دیگه همینا دیگه ... اخه یادم نمیاد هر کاری می کنم یادم نمیاد بعدش چی شد اصن یادم نمیاد رفتم خونه یا نه ؟؟؟

اهان ... رفتم خونه کتی اینا اخه گوشیمو دادم مادر شوهرم با خودش اورد خونشون  فکـــــــــــــــــــــــــــــــر کن ؟ کیفم دست مامان مهلا موند گوشیمم که دست مادر شوهرم عجب دانش اموزیم من

بازم مینویسم  اخه این روزا اتفاقای خوب زیاد میوفته  

به امید خدای عزیزم که این روزا داره معجزاتشو به من نشون میده ... خدا جونم من نمی خوام واسه کنکورم معجزه کنی ... چون خودم می دونم که گند زدم به کنکورمو زندگیمو آیندمو

آیــــــــــــــــــــــــــــــــــــندم معلومه دیگه بیخیال

تا اینجا رو غم انگیزانه نکردم

خداحافظ


[ ]
+
بدون شرح !!!

 

 

 

 

http://nahid-khanomi.blogfa.com 

 

 



 

وبلاگی با این آدرس پیدا نشد

 

ممکن است آدرس وبلاگ را اشتباه وارد کرده باشید و یا

وبلاگ حذف شده باشد

 

Blog not found
 

 

 

 

 

 

 

    

 

 

[blogfa.com]

 

 

 

 

 

 


[ ]
+